سوار مترو که میشوم صورت ِ خودم را توی شیشه های مترو، با خطوط افقی و عمودی ِ پی در پی که می شکند و می شکند میبینم، وقتی به سیاهی ِ تونل میرسیم خودم را بهتر میبینم، و آدمهای اطراف را، زندگی هم شاید اینچنین است در روزهای سیاه خودت و اطرافیانت را بهتر میبینی ، باری در سیاهی توتل می توانی توی شیشه هم خودت را ببینی و هم دست هایی که از میله ها آویزان هستند ،درست مشخص نبود که مال ِ چه کسی هستند . یک مُشت دست ِ بی صاحب که رو به بالا بودند و سفت به میله ها چسبیده بودند. زندگی هم اینچنین است گویی یک مشت دست ناشناس بی صاحب گاهی در سرنوشت تو پدیدار میشوند و با ایستگاه بعدی محو میشوند ،کمتر یا حتی بیشتر ،پیاده میشوم ، اینجا خیلی خلوت تر از قبل هاست. تنها هستم، کسی به استقبالم نیامده و این چیزی نیست که غافلگیر کننده باشد،خودم هم می دانستم کسی نمی آید. چون اصلا کسی نیست که بیاید. روی نیمکت چوبی می نشینم و سیگارم را میکشم،مردی جلو می آید و آدرسی میپرسد که بلدش نیستم. عذرخواهی می کنم و او هم خداحافظی می کند، زندگی هم اینچنین است گاهی می آیند آدرسی میپرسند و میروند، بهتر است با یک نمیدانم مکالمه را زودتر تمام کنید،بلندگوی ایستگاه خش خش کنان مقصد بعدی را اعلام میکند. این بلند گو همچنان خراب است ، زندگی هم اینچنین است گویا ، وقتی به خش خش می افتی تعمیری در کار نیست ، چشمانم را میبندم، کسی کنارم مینشیند، دستش را توی جیبم فرو میبرد ،چیزی درون جیبم ندارم، زیر لب با چشمان بسته گفتم چیزی توی جیبم نیست، آرام بلند میشود و میرود، باری زندگی هم اینچنین است .
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: پنجشنبه
27 مهر
1402 ساعت: 16:09