خرید بک لینک
سوار مترو که میشوم صورت ِ خودم را توی شیشه های مترو، با خطوط افقی و عمودی ِ پی در پی که می شکند و می شکند میبینم، وقتی به سیاهی ِ تونل میرسیم خودم را بهتر میبینم، و آدمهای اطراف را، زندگی هم شاید اینچنین است در روزهای سیاه خودت و اطرافیانت را بهتر میبینی ، باری در سیاهی توتل می توانی توی شیشه هم خودت را ببینی و هم دست هایی که از میله ها آویزان هستند ،درست مشخص نبود که مال ِ چه کسی هستند . یک مُشت دست ِ بی صاحب که رو به بالا بودند و سفت به میله ها چسبیده بودند. زندگی هم اینچنین است گویی یک مشت دست ناشناس بی صاحب گاهی در سرنوشت تو پدیدار میشوند و با ایستگاه بعدی محو میشوند ،کمتر یا حتی بیشتر ،پیاده میشوم ، اینجا خیلی خلوت تر از قبل هاست. تنها هستم، کسی به استقبالم نیامده و این چیزی نیست که غافلگیر کننده باشد،خودم هم می دانستم کسی نمی آید. چون اصلا کسی نیست که بیاید. روی نیمکت چوبی می نشینم و سیگارم را میکشم،مردی جلو می آید و آدرسی میپرسد که بلدش نیستم. عذرخواهی می کنم و او هم خداحافظی می کند، زندگی هم اینچنین است گاهی می آیند آدرسی میپرسند و میروند، بهتر است با یک نمیدانم مکالمه را زودتر تمام کنید،بلندگوی ایستگاه خش خش کنان مقصد بعدی را اعلام میکند. این بلند گو همچنان خراب است ، زندگی هم اینچنین است گویا ، وقتی به خش خش می افتی تعمیری در کار نیست ، چشمانم را میبندم، کسی کنارم مینشیند، دستش را توی جیبم فرو میبرد ،چیزی درون جیبم ندارم، زیر لب با چشمان بسته گفتم چیزی توی جیبم نیست، آرام بلند میشود و میرود، باری زندگی هم اینچنین است .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 16:09

از گوشه ناخن هايم پيداست كه اوضاع پس است، زندگی شهری، ناامن ترین و آسیب پذیرترین الگوی زندگی اجتماعی برای من است، کلا با ماهیت عقلانی شهر مشکل دارم چون هستی اش تنها در تبادل خدمات و کالاها و حفظ چیدمان خاص اش، بقا می یابد.شان آدمی در حد يک ماشین مکانیکی هم نیست، کافیست در این جریان، در اثر یک اتفاق یکی از چرخه های زندگی مدنی شهری از کار بیفتد، سر یک هفته همه از گرسنگی و تعفن می میریم ،خوب که فکر می کنم از وقوع چنین چیزی نمی ترسم، ذات آسیب پذیر شهرها به من احساس ناامنی می دهد،آدم ها هم همینطور هر چه شهری تر هستند ، ترسناکتر، هر چه کلان شهری تر خیلی ترسناکتر،من دچار نوعی محافظه کاری نسبت به کلان شهرها و آدم هایش (به خصوص تهران) شده ام یا اینها که در نیویورک زیست میکنند یا دبی و این تیپ شهرها ، و آن نوع مسموم معاشرت ها، که جز تبادل سم چیزدیگری ندارد، من از روابط و معاشرت بدون ریشه حوصله ام سر می رود،حوصله ندارم ، منزوی و اجتماع زده ام اصلا،شاید نوعی اختلال روانشناختی است ،یکی از مثبت ترین نکات مربوط به رفتن از ایران، دور شدن از روابط مریضی است که تا زمانی که اینجایی، گریزی از آنها نیست،من و آدم های مثل من را بايد از دنيا بيرون كرد تا جامعه به تعادل ایده آل خودش برسد .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 15:01

صفحه بندی